سفارش تبلیغ
تبلیغات در پارسی بلاگ
تاریخ : جمعه 91/5/6 | 10:41 عصر | نویسنده : رضا

اون روز داشتم از کار برمیگشتم.

اعصابم خورد بود....خسته بودم....کلافه بودم.......

طبق معمول با رییسم دعوام شده بود.

هوا گرم بود....داشتم از گرما میمردم...

بعداز دوساعت گیر کردن تو ترافیک از شانس گندم خوردم به چراغ قرمز....

همون وقت چند تا بچه ی گل و فالفروش اومدن گیر دادن به من که حتما باید یه چی ازشون بگیرم.....

منم با یه داد بلند جوابشونا دادم...

یهو یکیشون گفت بچه ها همون بازیکن معروفه که تو پرسپولیس و تیم ملی کاپیتانه.....

سرما برگردوندم دیدم یه ماشیت مدل بالا پشت سرمه و بچه ها دورش جمع شدن....

فهمیدم که بله علی کریمیه....

اون با لحنی خندون و شاد دونه دونه از بچه ها چیز میخره و به اونا امضا میده.....

به خودم اومدم...

گفتم چرا من که تو این جامعه نخودی ام ،به این طفل معصوما محل نمیزارم...

ولی...







بازدید امروز: 3
بازدید دیروز: 18
کل بازدیدها: 59962

تمامی حقوق این وبلاگ محفوظ است | طراحی : پیچک
[ طراح قالب : پیچک ] [ Weblog Themes By : Pichak.net ]
Susa Web Tools